کفر می گویی نمی گویی؟(شریعتی)

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقرپوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه بازآیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تومسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی

 

 

/ 5 نظر / 13 بازدید
مریم

سلام.بهاره خیلی وقت بود بهت سر نمی زدم ببخشید. مطالبت خیلی زیبان به خصوص این شعر .خوشم اومد.فعلا [گل]

سماواتی

خوش به حال شریعتی که چقدر بی ابهام و رها سخن می گوید......

سید هاشمی

سلام بهاره خانم سایت زیبایی داری و مطالب مفید و پر اندیشه من که خیلی خوشم اومد

تبسم

سلام بهاره جان،مرسی که بهم سر زدی. موافق لینک کردنم. منم با اسم گپی با خدا لینک کن. مرسی عزیزم. راستی مطالبتم قشنگ بود بخصوص این شعر.

ماری

وبلاگتون خیلی خوبه من از طریق وبلاگ رسمی نوجوانان ایران با شما اشنا شدم خوشحالم که وارد چنین وبلاگ خوبی شدم............یه وبلاگ درام