❀❁ گلبرگ ❁❀

ذهن ما باغچه ایست/ گل در آن باید کاشت / تا نروید علف هرز در آن / زحمت کاشتن یک گل سرخ / کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است

جحی در کودکی شاگرد خیاطی بود. روزی استادش کاسه عسل به دکان برد، خواست که به کاری رود. جحی را گفت: درین کاسه زهر است، نخوردی که هلاک شوی. گفت: من با آن چه کار دارم؟ چون استاد برفت، جحی وصله جامه به صراف داد و تکه نانی گرفت و با آن تمام عسل بخورد.
استاد بازآمد، وصله طلبید، جحی گفت: مرا مزن تا راست بگویم. حالی که غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسیدم که بیایی و مرا بزنی. گفتم زهر بخورم تا تو بیایی من مرده باشم. آن زهر که در کاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زنده‌ام، باقی تو دانی.



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱۱ | ۳:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : بهاره عسگری | نظر شما()